بزرگی

هیچ انسانی بزرگ نیست

بلکه چالشهای زندگیست که

اونو بزرگ میکنه

شعر زیبای سعدی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل افتابی که حضور و غیب افتد

دگران روند و ایند و تو همچنان که هستی

چه حکایت از فراقت که نداشتم و لیکن

تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی

نظری به دوستان کن که هزار بار از ان به

که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی

دل دردمند ما را که اسیر توست یارا

به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا

تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه دانا به خدای بخش نا را

تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی

دل هوشمند باید که به دلبری سپاری

که چو قبله ایت باشد به از ان که خود پرستی

چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد

چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی

گله از فراق یاران و جفای روزگاران

نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

هنر شاد بودن

شاد بودن هنر است
شاد کردن هنری والاتر

گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

شعر: ژالـــه اصفـهـانی

شاهد افلاکی


خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است
گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است
هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است
پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است
کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است
هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است
تا بود اشک روان از آتش غم بک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است
شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

ناز   یکی

همچو نی می نالم از سودای دل



آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم

سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست

بس که طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من

غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم

نامور شد هر که شد رسوای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است

گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی

خندم از امید واری های دل
__________________
تا خدا بنده نواز است به خلقش چه نیاز / می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم

شعری از دکتر شریعتی

شعري كه دكتر شريعتي سروده است :

با لاله كه گقت ...

از ديده بجاي اشك خون مي آيد دل خون شد و از ديده برون مي آيد

دل خون شد از اين غصه كه از قصه عشق مي ديد كه آهنگ فسون مي آيد

مي رفت و دو چشم انتظارم بر راه كان عمر كه رفت باز چون مي آيد

با لاله كه گفت حال مارا كه چنين دلسوخته و غرقه به خون مي آيد

كوتاه كن اين قصه جانسوز اي شمع كز صحبت تو بوي جنون مي آي
__________________

دوست داشتن ازعشق برتر است

و دوست داشتن از عشق برتر است...

دوست داشت از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تاهرجا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد. عشق در غالب دل ها، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است، اما دوست داشتن در هر روحی جاوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها، برخلاف غریزه ها، هرکدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارد، می توان گفت که به شماره هر روحی، دوست داشتنی هست.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر می گذارد، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست. عشق در هر رنگی و سطحی، با زیبایی محسوس، در نهان یا آشکار، رابطه دارد. چنانکه شوپنهاور می گوید: "شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آنگاه تاثیر مستقیم آن را برروی احساستان مطالعه کنید!" اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند. عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است. عشق جوششی یکجانبه است. به معشوق نمی اندیشد که کیست. یک خود جوشش ذاتی است و ازاین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه، میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق - که درد کوچکی نیست - فراوان است. اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت، در آغاز، دو روح خط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند.
__________________                                                 دکتر علی شریعتی                        

یاد تو

لاله دیدم روی زیبای توام امد به یاد

شعله دیدم سرکشیهای توام امد به یاد

                                         سوسن وگل اسمانی مجلسی اراستند

                                         روی و موی مجلس ارای توام امد به یاد

بود لرزان شعله شمعی در اغوش نسیم 

لرزش زلف سمن سای توام امد به یاد

                                        در چمن پروانه ای امد ولی ننشسته رفت

                                         باحریفان قهر بیجای توام امد به یاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود

های های گریه در پای توام امد به یاد

                                       شهر پر هنگامه از دیوانگی دیدم رهی

                                       ازتو و دیوانگی های توام امد به یاد

                                                                             رهی معیری 

                         

            

شیراز

وصال او ز عمر جاودان به

                              خداوندا مرا ان ده که ان به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

                             که راز دوست از دشمن نهان به

به داغ بندگی مردن در این در

                                  به جان او که از ملک جهان به

خدا را از طبیب من بپرسید

                                که اخر کی شود این ناتوان به

گلی کان پایمال سرو ما گشت

                                  بود خاکش ز خون ارغوان به

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما

                                   که این سیب زنخ زان بوستان به

دلا دایم گدای کوی او باش

                                  به حکم انکه دولت جاودان به

جوانا سر متاب از پند پیران

                                که رای پیر از بخت جوان به

شبی میگفت که چشم کس ندیده است

                                  زمروارید گوشم در جهان به

اگر چه زنده رود اب حیات است

                                  ولی شیراز ما از اصفهان به

                 سخن اندر دهان دوست ،شکر

                 ولیکن  گفتهء  حافظ  از  ان  به

خریدار

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

وزجان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

اول به دام ارم تو را وانگه گرفتارت کنم

                                                              رهی معیری

متن جالب یک کارت عروسی      (با ریتم شعر بخوانید)

       . آخر این هفته، جشن ازدواج ما به پاست

با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید

ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است

لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید

  بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ

معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید 


تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه

با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید

  البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها

پیش فامیل مقابل آبروداری کنید 

میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است

پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید

  گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی

دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید 

موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان

پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید

  هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر

هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید 

در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب

کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید

  گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه

چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید 

ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک

دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید 

لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست

از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید 

البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای

پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید

   حرکت موزون اگر درکرد از خود، دیگری

  با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید

   کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟

با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید 

در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور

بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید

شمع رخت

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما           

راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا

سخن توماس

نبوغ یعنی یک درصد استعداد و نودونه درصد تلاش.

                                                            توماس ادیسون

اندیشه-سخنی از شری راجینیش

هیچ اندیشیده ای که کدامین اندیشه ات به تو تعلق دارد؟همه منشاء دیگری دارند. عاریه ایند. یا دیگران این اندیشه ها را در تو انباشته اند و یا خود احمقانه ان را در خود انبار کرده ای- اما هیچکدام از ان تو نیستند.