بزرگی
هیچ انسانی بزرگ نیست
بلکه چالشهای زندگیست که
اونو بزرگ میکنه
هیچ انسانی بزرگ نیست
بلکه چالشهای زندگیست که
اونو بزرگ میکنه
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل افتابی که حضور و غیب افتد
دگران روند و ایند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم و لیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از ان به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش نا را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از ان که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
شاد بودن هنر است
شاد
کردن هنری والاتر
گر به شادی تو
دلهای دگر باشد شاد
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندیِ ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از
صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
شعله دیدم سرکشیهای توام امد به یاد
سوسن وگل اسمانی مجلسی اراستند
روی و موی مجلس ارای توام امد به یاد
بود لرزان شعله شمعی در اغوش نسیم
لرزش زلف سمن سای توام امد به یاد
در چمن پروانه ای امد ولی ننشسته رفت
باحریفان قهر بیجای توام امد به یاد
پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
های های گریه در پای توام امد به یاد
شهر پر هنگامه از دیوانگی دیدم رهی
ازتو و دیوانگی های توام امد به یاد
رهی معیری
خداوندا مرا ان ده که ان به
به شمشیرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگی مردن در این در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبیب من بپرسید
که اخر کی شود این ناتوان به
گلی کان پایمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما
که این سیب زنخ زان بوستان به
دلا دایم گدای کوی او باش
به حکم انکه دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پیران
که رای پیر از بخت جوان به
شبی میگفت که چشم کس ندیده است
زمروارید گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود اب حیات است
ولی شیراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست ،شکر
ولیکن گفتهء حافظ از ان به
وزجان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام ارم تو را وانگه گرفتارت کنم
رهی معیری
با حضور گرم خود، در آن صفا جاری کنید
ازدواج و عقد یک امر مهم و جدی است
لطفاً از آوردن اطفال، خودداری کنید
بر شکم صابون زده، آماده سازیدش قشنگ
معده را از هر غذا و میوه ای عاری کنید
تا مفصل توی آن جشن عزیز و با شکوه
با غذا و میوه ی آن جشن افطاری کنید
البته خیلی نباید هول و پرخور بود ها
پیش فامیل مقابل آبروداری کنید
میوه، شیرینی، شب پاتختی مان هم لازم است
پس برای صرفه جویی اندکی یاری کنید
گر کسی با میوه دارد می نماید خودکشی
دل به حال ما و او سوزانده، اخطاری کنید
موقع کادو خریدن، چرب باشد کادوتان
پس حذر از تابلو و ساعات دیواری کنید
هرچه باشد نسبت قومی تان نزدیک تر
هدیه را هم چرب تر، از روی ناچاری کنید
در امور زندگی، دینار اگر باشد حساب
کادو نوعی بخشش است، آن را سه خرواری کنید
گرم باید کرد مجلس را، از این رو گاه گاه
چون بخاری بهر تنظیم دما، کاری کنید
ساکت و صامت نباشید و به همراه موزیک
دست و پا را استفاده، آن هم ابزاری کنید
لامبادا، تانگو و بابا کرم یا هرچه هست
از هنرهاتان تماماً پرده برداری کنید
البته هرچیز دارد مرزی و اندازه ای
پس نباید رقص های نابه هنجاری کنید
حرکت موزون اگر درکرد از خود، دیگری
با شاباش و دست و سوت از او طرفداری کنید
کی دلش می خواهد آخر در بیاید سی دی اش؟
با موبایل خود مبادا فیلمبرداری کنید
در نهایت، مجلس ما را مزین با حضور
بی ادا و منت و هر گونه اطواری کنید
راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
توماس ادیسون