گم شدم درخود، چنان کزخویش، ناپیداشدم شبنمی بودم زدریا، غرقه دردریاشدم
سایه ای بودم زاوّل، برزمین، افتاده خوار راست، کان خورشید پیداگشت، ناپیداشدم
زآمدن، بس، بی نشان، وزشدن، بس بی خبر گوئیایکدم، برآمد، کامدم من، یاشدم
نی مپرس ازمن سخن، زیراکه چون پروانه ای درفروغ شمع روی دوست، بی پروا شدم
چون همه تن، دیده میبایست کشت وکور، بود این عجایب بین، که من بینای نا بینا، شدم
چون دل عطّار، بیرون دیدم ازهردوجهان من زتاثیردل او، بیدل وشیداشدم