حکایتی از گلستان سعدی
هرگز از دور زمان ننالیده بودم، و روی از گردش آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت. سپاس نعمت حق بجای آوردم، و بر بسی کفشی صبر کردم.
مرغ بریان به چشم مردم سیر
کمتر از برگ تره بر خوان است
وانکه را دستگاه و قوت نیست
شلغم پخته مرغ بریان است
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 13:49 توسط امیرعبدالله
|